جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

45-داستان های خدا(۵)

1391/12/21 0:35
نویسنده : 💚رستا💙
865 بازدید
اشتراک گذاری

چه زیبا خالقی دارم

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که میخواند مرا، با آنکه میداند گنه کارم...

 

خدا در مکان های دو از انتظار

به دست افرادی دور از انتظار

و در مواقعی تصور ناپذیر

معجزات خود را به انجام می رساند.

برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد ...

همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست ...

این یک ماجرای واقعی است:



سالها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.



یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر کوچکی در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب کرد



مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.



به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد



اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ' دست همسرش را گرفت و گفت



عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم



آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک ' عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند



سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود



در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید



زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.



پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید



دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود



روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد



سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ' با ببرش وداع کرد



بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :



عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید



ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر کرد



نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون: این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ' بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است.



اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یک بچه گربه ' رام و آرام بود



اگرچه ' ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود



برای هدیه کردن محبت ' یک دل ساده و صمیمی کافی است ' تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند



محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.



عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.



محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.



بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش ' کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.



در کورترین گره ها ' تاریک ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها ' عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.



مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.

پس :معجزه ی عشق را امتحان کن !

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان حمید کوچولو
21 اسفند 91 1:14
رستاجان امیدوارم هرچه زودتر طعم به آغوش کشیدن فرزندت را بچشی:
مطلبت واقعا زیبا بودX


سلام ، ممنونم از لطفتون مامان مهربون ، خدا حمید ناز شمارو واستون حفظ کنه ایشالا
مهري
21 اسفند 91 8:31
آخييييييييييي
چه قشنگ .


هلیا
21 اسفند 91 9:59
سلام رستا جان من وبلاگی ندارم ولی امروز کل وبلاگتو خوندم خیلی برام جذاب بود انشالله خداوند یه نی نی ناز وسالم وصالح در کنار همسرت مهربون وفداکارت بهت بده راستی چرا نمیری پیش شوهرت زندگی کنی اونجا که خیلی از لحاظ امکانات بهتره واینکه همسرت پیشت ومواظبته وهر وقت انشالله زایمان کردی مادرت وخانوادت میان پیشت؛ درستو چی کردی ادامه ندادی چرا اومدی ایران؟راستی خیلی دوست دارم ببینمت مالویزان زندگی میکنیم فعلا نی نی هم ندارم یعنی تصمیم ندارم که باردار شم. رستا جان تو چه رشته ای تحصیل میکنی واینکه من خودم خیلی به رشته پزشکی علاقمندم ودارم شرکت میکنم همسرم هم دکترای نرم افزار کامپیوتر داره به نظرت دانشگاه آزاد شرکت کنم یا ملی کدوم بهتره؟


سلام هلیا جون ، اولا خیلی ازت ممنونم بابت دعای قشنگت، انشالله خدا در آینده به شما هم ی نینی خوشگل و ناز و صالح و مهربون بده. اتفاقا به احتمال زیاد همین کارو هم کردم ، شاید از ماه ۵ یا ۶ برم پیش زانیار و نینی هم اونجا به دنیا بیاد.،
اونجا تو یکی از معتبرترین و بهترین دانشگاه ها رشته ی دندون پزشکی قبول شدم ، اما پدرم وسط سال مجبور شد برم گردونه ایران... در حال حاضر دانشگاه نیمه تموم مونده...
تا آخر امسال ثبت نامم نگه داشته میشه.
سال بعد هرجوری که هست ادامش میدم وگرنه شانسم رو از دست میدم
آیدین برادر من هم امسال شرکت کرده کنکور ...
به نظر من جفتش رو باید ثبت نام میکردی تا شانست رو امتحان کنی....
امتحانش مجانیه، هم میتونستی سراسری بزنی هم آزاد ...
الان قبولی تو ایران برای پزشکی راحت تر شده...
به هر حال امیدوارم که موفق بشی ...
واستون دعا میکنم
یه نی نی توو خواب و رویا
21 اسفند 91 21:23
خیلی زیبا بود بووووووووووووس


مهري
22 اسفند 91 8:21
سلام رستا جون ممنون كه بهم سر زدي. من كلي منتظرم عكس هاي ني ني قشنگت تو ببنيم چه جوري دلت مياد بعد از به دنيا اومدنش ديگه نياي. من كه حسابي بهت عادت كردم و روزي چندين بار بهت سر ميزنم .


قرررررررررررربونت برم من عزیزم ، چشم بعد از دنیا اومدن فسقلی حتما عکسهاشو میزارم! قول میدم .. اما واقعا بیچاره میشم اگه درس نخونم
شیدا
22 اسفند 91 14:01
این داستان قبلا شنیده بودم...
خیلی قشنگه
......
شماها اینقدر بهم اعتماد به نفس میدید من هی دلم میخواد بنویسم که
توام خیلی خوشگلی عزیزم


شيما
22 اسفند 91 17:03
مطلب خيلييييييي قشنگي بود ممنون رستا جان


خواهش میکنم عزیزم